کیان فرشته ای از بهشت برای مامان وبابا

خاطره ای از کیان شیطون

سلام  دوستای خوبم.میخوام یه خاطره از کیان شیطونمون براتون تعریف کنم.من و بچه هاروز های 5 شنبه خونه ایم و در کنار هم.5 شنبه مورخ 96/1/17 من تصمیم گرفتم شیشه راه پله طبقه خودمون رو پاک کنم.در همین حین نازنین و کیان با تبلت هاشون روی مبل نشسته بودن و بازی می کردن.نازنین اومد بیرون و گفت مامان من می خوام پیش شما باشم.کیان هم اومد جلوی در و گفت من می خوام در رو ببندم و مثلا شما مهمان من باشید و من هم گفتم باشه.در رو بست و من بعد 2 الی 3 ازدقیقه که کارم تمام شد درب خونه رو زدم.کیان شیطون ما در رو باز نمی کرد و من حدود 7 الی 8 دقیقه پشت در بودم.دیگه خیلی نگران شده بودم و پیش خودم می گفتم خدای نکرده برای کیان جون اتفاقی افتاده و هیچ صدایی هم از...
29 فروردين 1396